تبليغاتX
شيطان
وحشتناك

زندگي  وغم بهم پيوسته  است.

Life and misery began together

اي همه هستي  زتو پيدا شده

By gad were all things created

عشق آتشين زودسردمي شود

Hot love is soon cold               

درس شيطان زودفراگرفته مي شود

An evile lesson is soon learned 

هرآنچه مي درخشدطلا نيست

All is not gold that glitters

       

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 19:27  توسط محمد-عليرضا  | 

ماشين

ماشين

ماشين باسرعت زيادي حركت كرد وتنهامقداري دود وخاك ازخودبه جاي گذاشت.آلن براي اولين بارحس كرددلش

براي اوتنگ خواهدشدوازاينكه ديگرنمي توانست به اميداذيت كردن اونقشه بكشدگريان شد.راه خودرابه سوي خانه كج

نمودو خودرادراتاق حبس كرد.

ازفرداي آنروز فهميدزندگيش وارد دنياي تازه اي شده است ومجبور است ازدنياي كوچك خودخارج شودهرچندتمام ذهنش رادوچشمان روباهي وقهوه اي دخترخاله اش،احاطه كرده بود.دختري سيزده ساله كه به خاطر چهرة تقريبا زشتش معروف بود.آلن نمي دانست سرناازاين سخن دلگيرمي شوديانه،بااين حال هرگاه ازدست اوعصباني مي شداوراجوجه اردك زشت مي خواند.

آلن پانزده ساله براي سرگرمي پابه دنياي اينترنت نهاد.دراين ميان روزي بادختري آشنا شدكه خودرا"جاز"مي ناميد.اورا

بيش ازهمه دوست داشت تمام خواسته هاوعلايق خودرابراي اوبازگو ميكردو جازنيزبراي اوسخنها مي راند.آلن شرح دلتنگي هايش رابراي اوگفت درعوض جازدرباره بي وفايي پسرخاله اش نوشت.آنان يكديگر راهمدرد يافتندورابطه شان ازهر

وقتي قوي ترمي شد.

پس ازشش سال دوستي آلن جرئت كرده به اوگفت:"جاز،رابطه مابسيارخوب ودوستانه است بااين حال توهرگزعكسي ازخودت براي من نفرستاده اي؟"

اوكمي مكث نمودآنگاه پاسخ داد:"تورادوستي خوب ديدم اما مطمئن نيستم اگر مراديدي بازهم لايق دوستي خودت بداني!"

آلن متعجب گفت:"آه خدايا،مطمئن باش به تونمي گويم جوجه اردك زشت،خواهش مي كنم فقط يك عكس،ضرري به

كسي نمي رسد."

اوبازهم ازقدرت لفظ قوي خوداستفاده كردوپاسخ داد:"آلن عزيزم توازمن چيزي برخلاف عقايدم مي خواهي وباعث مي شوي من عصباني شوم وديگرباتوحرف نزنم!"

آلن به خاطردوستي ديرينه شان بي خيال شدوبه اوگفت :"خبرجالبي برايت دارم وآن ديداربايك دخترزيباوپولداراست كه

نمي دانم چگونه مي گويدبه من علاقمنداست.اودانشجوي پرستاري است وبسيارجالب است."

جازبدون معطلي گفت:"فكرنمي كردم اينقدرزودجوجه اردكت رافراموش كني .راستي ازاوباخبرهستي؟"

آلن آهي كشيدوگفت:"نه دريغ ازيك تله پاتي كوچك،توزودقضاوت كردي جاز!من سرنارادروجوداوجستجومي كنم

واحساسم مي گويدهمان است.مغرور،خودخواه،تاحدودي ديوانه قدرت."

جازنوشت"حرفت قبول،بااين حال اينقدربه احساست اهميت نده كمي هم به مغز وعقلت توجه كن آنوقت پيش برو.اما

آلن بدنيست نام اين خانم فريب آميزراهم به من بگويي شايد اوراشناختم هرچه باشدمن هم دانشجوي پزشكي ام !"

آلن باصداخنديدوگفت:"ميراندا...ميراندابلاك.دختريك سرمايه داربزرگ است.اوراشناختي؟"

جازتندنوشت"بله،مارمولك ترازاونديدم ولي بااين حال زيبايي غريبي داردهرچندانگارازابرالهه غرورپايين افتاده است.

به خانواده ات چيزي گفته اي ؟"

"هنوزنه،هنوزمطمئن نيستم...حتي فكرنامزدي راهم نمي كنم چون به قول توبايدسنجيده عمل كنم."

اوانگارفكرجازراخوانده بودادامه داد"علاقه دارم سرناراببينم وسپس تصميم بگيرم...راستش اين روزهامادرم زيادازاو

وخواهرش سخن مي راندبرادران بزرگم نيزتاييدمي كنند.مادرم مي گويدازبين من ونيكي يكي بايدبراي ازدواج بااوقرعه

شودچون براي خواهركوچكش برادرديگرم آمانوآمادگي خودرااعلام كردوماراغرق درحيرت ساخت."

جازكه انگارگيج شده بود گفت:"آلن درست توضبح بده من حسابي گيج شدم، اين همه پسر؟چه خبر است؟!"

آلن خنديدونوشت"تقصيرخودته كه ازاول دوستي مان چيزي نپرسيدي انگارهمه چيز رامي دانستي ، الان هم بايدگيج بشي!"

جازبلندخنديدوگفت:"باشدقبول دارم حالا به من گيج جواب بده!"

آلن شمرده نوشت"اول- برادرم جيمزكه اوالان بيست وهشت سال دارد،ازدواج كرده بايك خانم حسابدارودودختر دارد.

مادرش دخترعموي پدرم بوده اماپدرم هيچوقت دوستش نداشته ودوسال بعدازتولدجيمي ازهم جدامي شوند.دو-برادرم نيكي

پسري بيست وپنج ساله باموهاي سفيد،مادرش دختررئيس يك شركت بوده كه وقتي نيكي رادنيامي آوردخودمي ميرد.سه_

من وآمانو،مادرمان پرستارجيمي ونيكي بوده وبعدبه خاطراينكه پسرهامي خواهند اوهميشه آنجابماندپدرمان راواداربه ازدواج دوباره مي كنندوحاصل اين ازدواج مائيم...حالاازگيجي دراومدي ؟"

جازلبخندي شيطنت بار زدوگفت:"بيامن بشوم زن داداشت وتوهم باسرناازدواج كن؟!"

آلن باديرفهمي پاسخ داد:"نه ببين نيكي مي خواهدمثل پدرمعروفترين تاجرباشدوازدواج راسدبزرگي بروي اهداف خود مي داند.امامن فكرمي كنم بايدازبين ميرانداوسرنا،توراانتخاب كنم."

گفته اش خندة بلندجازرابه دنبال داشت .پس ازچنددقيقه ازهم خداحافظي كردندآنگاه يادش آمددرباره مهماني فرداشب

براي جازتوضيح نداده است.باخشم سر راتكان دادوبه سوي تخت خوابش رفت.

******************************************************************************

صبح بسيارديرازخواب بيدارشدوآثارخستگي ازصورتش نمايان بود.هنگامي كه ازپلهاپائين مي آمدصداي آشنايي توجهش راجلب كرد.پلهارادوتايكي طي كردوخودرابه اتاق نشيمن رساندوخاله اش سوزان راديدبه سويش شتافت واورادرآغوش

گرفت.

احساس مي كردهرچيزي كه باسرنامربوط باشدبرايش مهم است. هيتارانيزدرآغوش گرفته وبوسه اي بر گونه اش نواخت.

بلافاصله جوياي احوال سرناشد.وقتي فهميداوشب به آنهاملحق مي شودمثل يخ وا رفت ودوباره ملول شد.دراين بين سوزان پرسيد:"چراقيافه ات اينقدرپريشان شده؟"

سلين مادرش به سرعت گفت:"يه دوست دختراينترنتي داره كه اگه ولش كني تاصبح باهاش حرف مي زنه!"

سوزان خنديدولي اين حرف چندان به مزاج آلن خوش نيامد. خدمتكاريك عالمه لباس راروي اوريخت وگفت:"مادرتان خواستندازميان آنهايكي راانتخاب كنيد!"

آلن به تلخي همه راگوشه اي انداخت واين به اين معني بودكه سلين خودش بايدبرايش لباس انتخاب كند.هيتابالبخندازاو

خواست تاباهم بيرون بروندوآلن پيشنهادكردهيتارابه محل كارآمانوببرد.براي اين كارهيتاپشت سرآلن روي موتور نشست

و به سوي كارز سيتي روان شدند.بعدازطي يك مسيركوتاه آمانورادرحال صحبت بايك مشتري ديدند.آلن بافريادبه

اوگفت:"برات يه مهمون خوشگل آوردم."

آمانوباديدن هيتا دستش رادرموهايش فروبرد وچيزي گفت كه حتي خودش هم نفهميد.هيتابه سوي اورفت وانگارخواست چيزي بگويدولي وجودآلن مانع بودپس آلن زحمت راكم كردوبه سوي كتابفروشي رفت تا كتب درسي خودرابخرد.

آلن غيرازبازي دراينترنت كار ديگري هم داشت وآن درس خواندن بود. درآينده نزديك اوبه يك قاضي محترم تبديل مي شدولي آمانو را اول عشق هيتا سپس عشق ماشين برده بود.

واردكتابفروشي شد ابتداميرندا وبعددختري باموهاي پريشان مسي رنگ توجهش راجلب كرد اوعينكش رابرداشت تادقيقتر

ببيند.متوجه شددرآن كتابفروشي تنها اودخترك راطورعجيبي نمي نگرد.عينك مدل جديدوشيكي برچشم داشت.به طوركلي مدل خاصي ازدختري بودكه اوتاآن لحظه  درهيچ دختري نديده بود.كتابهايي راكه سفارش داده بود گرفت وباسرعت قبل ازاينكه ميراندا متوجه شودفراركرد.قلبش به طرزمسخره اي مي كوفت.چه غرور و هيبتي ازآن دخترپيدا بود؟!واقعاشگفت زده شد به طوري كه نفهميدمسيرمغازه تاخانه راچگونه طي كرده است؟!

با خودگفت:"تمام شد.پيداش كردم." دائم زيرلب تكرارمي كرد"عاليه"

نتوانست درست غذابخوردوذهنش تاشب درگيربود.

تالارپرمهمان بود.درميان دختران جوان دنبال نشاني مي گشت ناگهان صدايي اورابه  خود آورد."آلن "

سرخودرابرگرداندوباتعجب دخترك درون كتابفروشي راديدلباس شب زيبايي به تن داشت وموهايش به سادگي دربالاي

سرش جمع شده بود.آلن احساس مي كردماننداحمقها شده دنبال كسي مي گشت كه اورامعرفي كند.دخترجلوآمدوگفت:"

آلن كجايي؟منم سرنا واقعا ازت دلگيرم كه فراموشم كردي ؟!"

آلن دردل گفت:"خدايا،اسم اين كارچيست؟معجزه يا..."سرنادستش رادردست گرفت وباشيطنت گفت:"هنوزهم مراجوجه

اردك زشت مي داني؟"

آلن بالبخندي ازروي تحيرگفت:"گمان كنم جوجه اردك زيادي خوشگل شده .اسم خودت روچي مي ذاري؟"

اوباقيافه اي جالب گفت:"قوي بزرگ زيبا! البته اگرجازدوست داشته باشه."

آلن بعدازاين همه سال قضيه رافهميدوگفت:"اون واقعاقبول داره!"

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 17:13  توسط محمد-عليرضا  | 

Your Image Thumbnail
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 15:17  توسط محمد-عليرضا  | 

خوبه دايي من كي ام  فكر كنم منو بشنا سي   ۲۲۸۲
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 13:38  توسط محمد-عليرضا  | 

تسبيح دو چشمان تو ؟**
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 13:28  توسط محمد-عليرضا  | 

عليرضا سلام  سري به من بزن  من ؟؟؟؟؟   ها عيضا    
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 13:13  توسط محمد-عليرضا  | 

neyrizboys's Avatarواقعا اين عكس كيست؟
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 13:57  توسط محمد-عليرضا  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 13:55  توسط محمد-عليرضا  | 

VektOr's Avatar
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 13:54  توسط محمد-عليرضا  | 

اين يه چيز خوبيه
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 9:15  توسط محمد-عليرضا  | 

هميشه با يک تلنگر بايک بوي بد اتفاق مي افتد.

براي من هم با يک حرف معمولي آقاي <ک> اتفاق افتاد.

اقاي<ک> مهماني از شهر زادگاهم بود. نمي دانم کدام گور به گور شده اي از خانواده يا آشنايانم آدرس و شماره تلفنم را به او داده بود.زنگ زد و قرارمان براي صرف ناهار در غذاخوري روبروي آپارتمانم گذاشته شد.الان سالهاست زندگيم محدود به همين خيابان روبروي آپارتمانم شده است.زياد از خانه بيرون نمي روم و اهل خيابان گردي نيستم.گاهي که دلتنگ مي شوم به همين غذا خوري که عصرها تا نيمه شب تبديل به کافه ارزان قيمتي مي شود مي روم.

آقاي<ک> قبل از من در محل حاضر شده بود.او از آن دسته آدمهاي پر انرژي بود که به همه چيز با چشمهاي دريده نگاه مي کنند تا نشان دهند که چقدر دقيق و به زندگي اميدوار هستند.

شايد آقاي<ک> مي توانست براي ديگران انرژي دهنده و جذاب باشد اما من از ديدن کساني که نسبت به هر چيزي ابراز احساسات مي کنند حالم به هم مي خورد. براي شناختنشان زياد دچار مشکل نمي شوم هر کس که چشمهايش بيشتر از حالت طبيعي باز و درخشنده باشد دلتنگم مي کند.

همه چيز همان لحظه اول برايم روشن شد.آقاي<ک> کار کوچکي در يکي از ادارات اين شهر داشته خواسته پول هتل و هزينه هاي جاري در جيبش بماند مرا پيدا کرده و سرم خراب شده!

و حالا بر همه اينها رنگ و لعاب ابتذال مي کشيد و با عباراتي چون «دلم برايتان تنگ شده بود...» و «خانواده سلام رساندند...» و «چرا خبري از ما نمي گيريد...» به من قالب مي کرد.

آخر کدام آدم عاقلي قبول مي کند که آقاي<ک> اين همه راه را کوبيده آمده تا سلام مادرم را به من برساند؟

حالا بايد منت حماليش را هم مي کشيدم. و هي تشکر مي کردم.اين ديگر محشر بود! هم وقتم تلف مي شد هم هزينه صرف مي کردم و هم بايد تشکر مي کردم.

بيست و چهار ساعتي که در خدمت آقاي<ک> بودم بيست و چهار سال گذشت و در تمام اين مدت با تمام توان سعي کردم نقش يک ميزبان خوب را بازي کنم.او در مورد همه چيز شهر سوال کرد.از مجسمه وسط شهر تا کيسه زباله ها که جاي ديگري از آنها نديده بود!و وقتي مي رفت مطمئن بودم که هيچکدام از حرفهايم يادش نمانده!

البته چه بهتر!

نمي خواستم با خاطره اي خوش ترکم کند.نمي خواستم هيچ انگيزه اي براي تکرار اين ملاقات داشته باشد.هر چند بر عکس کلي از مهمان نوازي من خوشش آمده بود و قول داد خاطره خوش اين ملاقات را هيچ وقت فراموش نکند!

آّه کشيدم و اخم کردم که مثلا از رفتنش ناراحتم.درست در آخرين لحظه که مي خواست سوار قطار شود برگشت و گفت «شما واقعا آدم جالبي هستيد»

آقاي <ک> رفت و در اين دو هفته غير از يک تلفن و تشکر هيچ نشاني از او نبود تا ديروز!

من عصر همان روز به کافه رفتم و به زندگي معمول خودم ادامه دادم.همان شب قبل از خواب وقتي هر کسي مدتي با لحاف و بالش ور مي رود من هم داشتم به آقاي <ک> فکر مي کردم که ناگهان آخرين حرف او به شکلي گسترده و عميق در گوشم طنين انداخت:«شما واقعا آدم جالبي هستيد».

آقاي <ک> به هزار حالت مي توانست اين جمله را بيان کند.اما لحن او در آن لحظه فقط يک معني داشت.اين که او متوجه نيت و احساس واقعي من شده و همه تلاش من براي ايفاي نقش ميزبان خوب بيهوده بوده و در حقيقت او با من بازي مي کرده!همه سوالاتش از مجسمه ها و خيابانها در ادامه خنديدن به ريش من بوده.حتي براي اينکه بيشتر بخندد از کيسه زباله ها هم پرسيده!

بله...!

منظور او دقيقا همين بوده و تبسمي که در ادامه جمله اش بود بر همين معاني ضمني جمله اش تاکيد مي کرد.اما من در آن لحظه آن قدر از رفتنش خوشحال بودم كه متوجه چيزي نشدم.من بيست و چهار ساعت تمام به رفتارها ي او خنديدم و خود را روشنفكرتر از او مي دانستم اما در أخرين لحظه او تنها با يك جمله همه چيز را به نفع خودش تمام كرد‍‍‍‍.

از خواب پريدم و نشستم به خود خوري!

هميشه اين كابوس در پس ذهنم بود كه روزي ديوارهاي اطرافم فرو بريزند و «من واقعي»ام را در برابر ديد همه بگذارند.و حالا اين اتفاق البته نه به عمق يک فاجعه افتاده بود!

بايد همه مکانهاي را که با او رفته بودم حرفهاي را که با هم زده بوديم و کارهائي را که کرده بوديم به خاطر مي آوردم.بايد وسعت آگاهي او را به من واقعي ام حدس مي زدم.حالا او مي داند که من طرفدار کدام تيم فوتبال چه نوع حکومت زن و کافه هائي هستم.

بله... من در مورد خيلي چيزها با او صحبت کرده بودم .

هميشه بايد واقع بين بود و بدترين وضعيت را در نظر گرفت.اين رمز موفقيت در زندگي است.دو سه روزي به همين منوال گذشت.فکر مي کردم چگونه اين ملاقات لعنتي را از صحفه تاريخ حذف کنم. مثل پاک کردن يک نوار مغناطيسي!

يکي از مهمترين و خطرناکترين ويژگي هاي تاريخ همين است.هر اتفاقي درست در لحظه وقوع براي ابد زاده مي شودو هيچ وقت از بين نمي رود.اتفاقات بعدي فقط غليظ و رقيق بودن آن را تغيير مي دهد. در مورد بوده گي آن هيچ کاري نمي توان کرد.

فکر کردم در راستاي رقيق کردن اين اتفاق به او زنگ بزنم و رابطه ديگري نه در نقش ميزبان خوب با او شروع کنم.اما مثل هميشه نتوانستم از وحشت فرو ريختن ديوارها فرار کنم و اجازه ورود کسي را به درون من واقعي ام بدهم.من آمادگي چنين تغييرات اساسي را نداشتم.من در وضعيت روحي بدي به سر مي بردم.شده بودم مثل کسي که افتاده در باتلاق.هر قدر دست و پا مي زدم بيشتر فرو مي رفتم.بايد به همين اندازه از فرو رفته گي رضايت ميدادم و جيکم در نمي آمد.سکان اين کشتي به گل نشسته را بايد به تقدير مي سپردم.هميشه طناب «آرزو» که با سوخت «دريغ» مي سوزد مي تواند اين کشتي ها را به آب برگرداند.

بله...!آرزو!

آرزو کردم که آقاي<ک> فراموشم کند.با هيچ احدي حرفي از اين ملاقات نزند.آنقدر سرگرم باشد که وقتش را با توصيف سيگار کشيدنم که مادرم را کفري مي کرد تلف نکند.از رابطه ام با زنها که يک بار براي تحقير ضعف جنسي اش به تفصيل در موردش حرف زده بودم به پدرم چيزي نگويد.آنقدر بزرگوار باشد که همه چيز را به سکوت برگزار کند.

در مورد آقاي<ک> تنها مي توانستم به آرزو بسنده کنم. اما ديگران چه؟

بايد همه موجوداتي را که در طول زندگيم توانسته بودند سوراخي در ديوارهاي من واقعي ام ايجاد کنند و نگاهي به داخل بيندازند پيدا ميکردم تا اطلاعاتشان را رقيق يا رنگشان را عوض مي کردم.

به طور طبيعي بايد از نزديکترين ها شروع مي کردم.هيچ دوست صميمي به آن معني که محرم دل و سنگ صبورم باشد نداشتم.بيشتر با مهندس«لام» که هميشه کنج کافه تنها مي نشست حرف مي زدم.اما او هم آدم مشنگي بود که هميشه يادش مي رفت چند چاي خورده و موقع پرداخت حساب مکافاتي بود.امکان نداشت من چيزي از خودم و علائق به او گفته باشم و او يادش مانده باشد.

با هيچ کدام از همسايه ها هم که تماسي نداشتم.فقط حرف هاي آنها را که پشت سرم مي گفتند«لالي» پيرمرد لال طبقه بالا با هزار ايماء و اشاره حاليم مي کرد.اين که ديوانه ام يا سياسي چون با کسي حرف نمي زنم.همجنس بازم چون تا اين سن ازدواج نکرده ام.حتي در يک جلسه صحبت اخراج من از آپارتمان بوده که همين «لالي»مخالفت کرده! خب...چرا«لالي» اينقدر هوايم را دارد؟نکند او هم قصد کشف من وافعي ام را دارد؟

نه...او بي خطر است.ممکن نيست کسي حرف هايش را باور کند.

يک هفته تمام به همه موجوداتي که دو چشم براي ديدن و دو گوش براي شنيدن داشتند فکر کردم اما هيچ کس را آنقدر به خودم نزديک نديدم غير از همين آقاي<ک> که در عرض بيست و چهار ساعت نمي دانم با چه ترفندي ازمن کلي حرف بيرون کشيده بود.

باز هم اين آقاي<ک>!

از اول هفته دوم ديگر از مرز موجودات گذشتم.درست زمانيکه فکر ميکردم همه چيز تمام شده و سعي ميکردم به زندگي قبلي ام برگردم ناگهان بوي بدي که از حرارت لامپ بر قاب لاستيکي آباژور برمي خاست مرا متوجه خطر ديگري کرد.

خطر اجسام.

بله... اجسام!

مثلا همين آباژور . شاهدي از اين زنده تر مي خواهيد؟قسمت عمده اي از فعاليت ها روزمره من در همين اتاق و روبروي همين آباژور بوده!

نه...من احمق نيستم.مي دانم آباژور نمي تواند حرف بزند.اما با اين سرعتي که علم پيشرفت مي کند همه چيز ممکن است.حرف مفتي زدم؟اما به بي ربطي حرفي نيست که پدر بزرگ من پنجاه سال پيش در مورد تلويزيون گفته بود:«چي؟...آدمي به اين گندگي ميره تو اون جعبه کوچيک؟ چه حرف ها» اصلا چه معلوم شايد عبارات مثل لايه نامرئي روي همين قاب لاستيکي آباژور نشسته و روزي دستگاهي اختراع شود که اين لايه ها را بکند و بخواند ؟

آباژور را از پنجره بيرون انداختم.نه به خاطر اين که در مورد پيشرفت علم يقين داشتم بلکه نمي خواستم بيشتر از اين خوره مغزم شود.اما مشکل حل نشد.همه اجسام اتاق مي توانستند شاهد باشند.تخت خواب آئينه تلويزيون و ....

از طرفي آنها ملزومات زندگيم بودند.مخمصه گندي بود!

براي چند روز سکوت کردم.سعي کردم حرفي در اتاق نزنم يا عملي انجام ندهم که بعدا عليه ام پرونده سازي شود.زير چشمي همه سکون هاي اجسام اتاق را زير نظر داشتم.خاصيت اجسام اين است.مثل مامورين اطلاعاتي!فقط سکوت مي کنند و خيره مي شوند.آنقدر که تو خسته شوي و حرف بزني!اين قديمي ترين و البته بهترين شيوه اعتراف گيري است!فقط زمان مي برد. اما من پخته تر از اين حرفها بودم.يک بازي دوگانه با اجسام شروع کردم.نهايت استفاده را از آنها مي کردم اما حتي کلمه اي به آنها نمي گفتم.دو سه روزي بي هيچ کلامي با اجسام سر کردم.تا اين که همين ديروز وقتي از خريد برمي گشتم ناگهان آقاي<ک>را در آستانه ورودي آپارتمان ديدم.ابتدا خشکم زد.اما ابراز احساسات او سريع به حالت طبيعي ام برگرداند.او دو بلال آورده بود.موضوع مربوط مي شد به اولين ديدار ما.آقاي<ک> ادعا کرد که من گفته ام از شهرم و بچه گي هايم تنها مزه بلال هايش به خاطرم مانده و دوست دارم دوباره مزه آنها را بچشم!

کدام آدم عاقلي باور مي کند آقاي <ک> اين همه راه را کوبيده و آمده تا دو بلال برايم بياورد؟اين مسخره بازيها بهانه بود او مي خواست من بازهم نم پس بدهم.درست زماني که اوضاع به حال سابق برمي گشت و من داشتم به شرايط تازه عادت ميکردم باز هم سر و کله اين آقاي<ک> پيدايش شده بود.

تمام ديشب ما به مراسم بلال پزان و بلال خوران گذشت.

از لحن حرفهايش فهميدم که مي خواهد به اين سفرهايش ادامه دهد.بايد کاري ميکردم.همه چيز بايد يکسره ميشد.تحمل ادامه اين وضع را نداشتم.دست به کار شدم و همان شب او را کشتم.جسدش را در خرابه پشت ساختمان دفن کردم و برگشتم اتاقم.

خوابيدم. نه با اضطراب و ترس بلکه با احساس رضايت باطني!

صبح دوش گرفتم اصلاح کردم و در اسرع وقت خودم را به اينجا رساندم.اينجا تنها جائي است که مي توانم بدون حضور شاهدي با خودم خلوت کنم.تنها شاهد اين نوشته من لباسهايم خودکارم و کاغذ است و البته قايقي که به دور از خشکي در وسط اين درياچه شناور است.

خودکار را در آب خواهم انداخت.قايق را غرق خواهم کرد.وتا به منزل رسيدم لباسهايم را کنده و آتش خواهم زد.اين تکه کاغذ را هم تا ابد از همه مخفي خواهم کرد.طوري که هر وقت اراده کردم نابودش کنم.حالا من اسراري دارم که هيچ کس و هيچ چيز از آن اطلاعي ندارد!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 9:10  توسط محمد-عليرضا  | 

یک شنبه تلفن زدم تا الآن که سه شنبه است.ولی بنظرم چند هفته می شود که صدایش را نشنیده ام. عادت کرده ام هفته ای چند بار تلفن بزنم، دو سه جمله ای حرف بزنیم و همین.
ــ حالت چطور است؟ بهتری؟
ــ بله، خوبم. شما چطورید؟ ......
وقتی حدس می زنم دیگر حرفی برای گفتن نمانده و الآن است که بگوید: خب خوشحال شدم، یکی دوتا از جمله هایی که قبلا تمرین کرده ام، یادم می آید:
ــ دلم برایتان تنگ شده، خیلی بهتان فکر می کنم.
جا می خورَد.چند ثانیه ای مکث می کند، بعد خنده ای خجالت زده و خداحافظی. باید توی خانه بیشتر تمرین کنم.
جلوی آیینه می ایستم و ادای صدای او را در می آورم. کلفت تر و قوی تر از صدای خودم. بعد آدم ِ توی ِ آیینه جواب می دهد. به آدم ِ توی ِ آیینه نگاه می کنم که قشنگ است، چشم هایش برق میزند و بلبل زبانی می کند.

تلفنی خبر دادند. آدم چطور می تواند از پشت ِ تلفن احساسش را نشان بدهد؟ گوشی را که گذاشتم، با خودم گفتم: پس دیگر فایده ای ندارد که توی ِ خانه تمرین کنم و با او حرف بزنم.
همه ی حرفهایم ماند تا الآن برای خودم بنویسم و بعد دور بیاندازمشان. ولی موقع دور انداختن ِ کاغذها به خودم می گویم: دیگر پنهان کاری برای ِ چه؟
شاید وقتی من هم مُردم، همهً این کاغذها را توی ِ کیسهً زباله بریزند و با آشغال ها دم ِ در
بگذارند. من که آدم ِ مهمی نیستم تا کسی کاغذهایم را بخواند و بخواهد از تویش چیزی در بیاورد.
ولی همهً فک و فامیل های ِ او یادداشت هایش را می خوانند تا چیزی کشف کنند. مثل ِ شماره ً تلفن ِ من، که توی ِ همان یادداشت ها پیدا کردند.
تلفن زدند که اگر دوست دارم در مراسمش شرکت کنم. دوست داشتم ولی نه جلوی ِ آنهمه چشم که من را می پاییدند. شبِ قبلش زود خوابیدم تا صبح چشم هایم پُف کرده نباشد. جوری آرایش کردم تا جلویشان خوب بنظر بیایم. چرا؟! که یک وقت نگویند: پس دختری که استاد دوستش داشت، همین بود؟!
ولی کسی که توی آیینهً تاکسی دیدم، دختر ِ وحشت زده ای بود با چشم های ِ وَرَم کرده و شال ِ سیاهی که مثل ِ کُلفت ها دورِ سرش پیچیده بود. رانندهً آژانس که جلوی ِ قطعه ی ِ 702 ایستاد، سعی کردم سرووضعم را مرتب کنم. چشم هایم را مالیدم شاید آن برقی که توی ِ آیینهً خانه دیده بودم، برگردد.
اولّین کسی که آنجا دیدم زنش بود. با یک لباس ِ مشکی ِ شیک و عینک ِ آفتابی ای که از پُشتش هیچ چیز نمی توانستم ببینم. جز این که سرد و موًدب بود. بعد سنگ ِ قبرش را دیدم. یک سنگ ِ قبر ِ حسابی که نوشته های ِ سفید روی ِ سنگ ِ سیاهش نمای ِ قشنگی داشت. زیرِ اسم و تاریخ ِ تولّد و وفاتش، دو بیت شعر هم بود. از سهراب. ولی به گمانم حافظ را بیشتر دوست داشت.
روی ِ میزش، آنجا که می نوشت، دیوان ِ حافظ دیده بودم و فرهنگ ِ لغت های ِ جور واجور و یک عالمه کاغذ و کتاب. یک قفسه ً کامل ِ کتابخانه اش،فقط کتاب های خودش بود.
کاش توی ِ یکی از قصّه هایش من را آورده بود. گیریم نه قهرمان ِ داستان، لااقل یکی از آدم هایی که سرشان به تنشان می اَرزد و آدم به هوای ِ آنها داستان را می خوانَد تا ببیند آخر و عاقبتشان چه می شود. آخرش را هم خوب تمام می کرد، شاید اینجوری دلم خوش می شد و فکر نمی کردم که نگاه ِ زن و بچّه هایش به من جوری است که انگار به یک آدم ِ بی ارزش نگاه می کنند که لیاقت ِعشق ِ نصفه نیمهً استاد را هم نداشته.
گفتم عشق؟ این را هم دیگر مطمئن نیستم. آنقدر که موًدب و مبادی آداب بود، آدم نمی فهمید دارد حرف ِ دلش را می زند یا تعارف می کند.
ــ خیلی دوستت دارم، دلم هوایَت را کرده.
ــ جدّی می گویید؟

زنش آخر ِ مراسم همان طوری از من تشکّر کرد که از همه تشکّر می کرد. یک کلمه اضافه نگفت. خیا ل می کنم برایش یک قصّه هستم که استاد یک شب برای ِ سرگرمی توی ِ جمع ِ خانوادگی شان تعریف کرده و حتّی روی ِ کاغذ هم نیاورده.
یعنی فکر کرده که ارزش ِ روی ِ کاغذ آوردن را نداشته؟ ولی به گمان ِ من قشنگ می شُد.
عشق ِ یک آدم ِ معروف به یک دخترِ معمولی ِ خیلی جوان تر از خودش، از آن داستان های ِ عجیب وغریب ِ پُر از دیو و جنّی که می نوشت، قشنگ تر نبود؟
همان ها که گاهی به من می داد تا بخوانم و ازشان هیچ سر در نمی آوردم. دروغکی می گفتم: قشنگ است، فضای ِ جالبی دارد. آن همه سیاهی، نکبت و بد بختی هایی که تمامی نداشت. چطور می توانست آنقدر سیاه بنویسد؟ آدمی که زندگی ای به آن خوبی داشته و هر وقت از زندگی بد می گفتم، کلّی دلیل برای ِ خوشحالی و امیدوار بودن ردیف می کرد.
ــ برای ِ پنج شنبه و جمعه ات چه برنامه ای داری؟
(داشتم فکر می کردم چه برنامه ای دارم)
ــ با دوست هایت برو بیرون قدمی بزن. توی خانه نمانی غصّه بخوری.

یک شنبه ً آخر از صبح به دلم افتاده بود که نکند قرار را عقب بیاندازد. همیشهً خدا فقط اینجور فکرهای ِ افتضاح است که اتفاق می افتد.
ــ ببین، امروز جلسه دارم، یک سخنرانی.
ــ عیبی ندارد، باشد برای ِ هفتهً بعد.
شاید دوست داشته خودم را لوس کنم. یکی از جمله های ِ عاشقانه ای که حفظ کرده بودم را بگویم، تا بخندد و جلسه اش را کنسل کند. ولی لوس شدن ِ آدم ِ توی ِ آیینه، زشت بود. یک جورِ جلف و سبُکی بود که صدای ِ کلفت ِ این طرف ِ آیینه دوستش نداشت و حوصله اش از او سَر می رفت.

زلزله که آمد خواب بودم. از تاپ تاپ ِ پای ِ همسایه ها بیدار شدم نه از زلزله. خواب آلود آمدم توی ِ راهرو تا ببینم چه خبر است که کف ِ پایم سوخت. تُند کردم و ته راهرو که رسیدم رّد قرمز ِ روی ِ موزاییک ها را پشت ِ سرم دیدم. یک قرمز ِ تر و تازه که انگار جان داشت و روی ِ خرده آیینه ها را رنگ زده بود.
همانجا نشستم پای ِ دیوار و به قیافهً شش تکّهً پخش و پلا روی ِ زمین نگاه کردم. آدم های ِ هر شش تکّه قشنگ بودند، چشم هایشان برق می زد و بلبل زبانی می کردند
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 7:49  توسط محمد-عليرضا  | 

شنیده بودم... نه اشتباه نمی کنم. درست صحنه را به خاطر می آورم. چیزی شبیه به خواب نیست. .. دیده بودم . آن صحنهء دلخراش را دیده بودم. اما چرا روز بعد از واقعه آب از آب تکان نخورد؟ چرا کسی نپرسید صدا از کجا بود؟ نپرسید این رفت و آمدهای شبانه چه جریانی
داشت؟ نه شاید من اشتباه می کنم، شاید همسایه ها پرسیده بودند... شاید هم مأموران ژاندارمری پیدایشان شده بود... شاید.... شاید... ولی چرا کسی مرا به شهادت نگرفت؟
من همه چیز را دیدم...آن صحنه چیزی نیست که هرگز فراموش کنم. نه شاید من شهادت داده ام به دروغ اما ... شاید... شاید ... نه من تنها شاهد هستم... شاهدم ...!! باید شهادت بدهم.... سالهاست مننظرم، ١٠ سال- ٢٠ سال ... سالهاست منتظرم.
بارها، صدها بار... رفتم جلوی آینه و شهادت دادم...بارها به زنم شهادت دادم، بارها به بچه هایم...به نوه هایم، شهادت دادم... اما نه کافی نیست من باید شهادت بدهم. همهء آنهائی که حرفهای مرا شنیده اند، کاری نمی کنند. داستان مرا جدی نمی گیرند. داستان من قانونی را به لرزه درنمی آورد...
من هنوز منتظرم...حالا دیگر وقتش رسیده که پس از نیم قرن... نه بیشتر...بیشتر...کسی مرا به شهادت بگیرد. شاید اگر شهادت بدهم قلبم راحت شود. شاید شبها این صداهای عجیب وغریب در سرم سوت نکشند. شاید تصویر چهرهء آن دو رنجم ندهند. دیروز به پسرم گفتم، حرفم را باور کن. توی همین باغ بزرگ، اطراف این درخت کاج کهنسال آنها را به خاک سپردند. گفتم یادت می آید، گیسوان بلند و بلوطی و زیبای آنها ، پریشان بود... پریشان، یادم می آید! صدای پاره شدن کت قرمز و مخملی اش که همهء دکمه هایش از طلا بود، یادم می آید...چهرهء آراسته و ابروهای وسمه کشیدهء آنها یادم می آید...معصومیت آنها هنوز در مقابل نگاهم رنگ نباخته... نه باورکنید، من شهادت می دهم. دکمه های طلا شاید هنوز در خاک باشند. دقیقا همین حدود باغ گودالهای بزرگی حفر کرد، پدرم حفر کرد. دو تا گودال. نه – یک گودال خیلی بزرگ. من شهادت می دهم... دیدم، من تمام صحنه را تماشا کردم.
پدرم تمام روز گوداال می کند. مادرم همهء صحنه را دید...فکر می کنم او به شهادت اعتقاد نداشت. نه او اصلا شهادت دادن را کار بدی می دانست. چقدرسالها منتظر شدم که کسی مرا به شهادت بگیرد.
ولی نه، قانون مرده است، عدالت مرده است... البته من شاهد مرگ عدالت نبودم. شاید زمانی که عدالت مرده، من در این دنیا وجود ند اشتم. من نمی توانم برای مرگ عدالت شهادت بدهم. شاید عدالت هرگز زنده نبوده!! اما خوب به یاد دارم که آن دو چه زنان زیبائی بودند. خوب به یاد دارم که گیسوان بلند و بلوطی آنها هرروز در ایوان خانه امان شانه می شد.آنها هرروز جلوی آینه، وسمه می کشیدند. نه، من اشتباه نمی کنم. وقتی شاهد بودم ٥ ساله بودم. از خواب پریدم، صدای نیمه خفه ونیمه فریاد آن دو بود...پدرم، پدر من، نه پدر آنها، فریاد می زد ...می گفت: «مردم این شهر شکل و قیافهء خوشگل و شهری شما را نمی پسندند...
مردم این شهر و آبادی، مردم ... دارد آبرویمان می رود
مدام، سر آنها را به دیوار می کوبید وپس از ساعتی طولانی، نالهء بی رمق آن دو خاموش شد.
من در آستانهء در شاهد بودم. دیدم آنها را به باغ بردند و در گودال انداختند و خاک روی آنها ریختند.
شهادت می دهم، توی همین تکهء باغ خاک شده اند. آنها خیلی مرا دوست داشتند. آنها کتابخوان بودند. خیاطی می کردند. داستان بلد بودند. برای من شعر می خواندند، قصه می گفتند.
از آن صحنه به بعد، من شاهد بودم که بارها مادرم برای همسایه ها تعریف می کرد که آنها پایتختی بودند و ما هم آنها را فرستادیم پیش فامیلهای پدرشان در پایتخت!!...
من همهء صحنه را تماشا کردم، ولی به من هم گفتند آنها به سفر رفتند! و دیگر آنها را نخواهیم دید.
ولی من هنوز منتظرم، منتظر شهادت دادن. درست است که عدالت مرده. اما من که زنده ام، تا به روزی که نمرده ام از من شهادت بگیرید. من شاهد بودم که آن دو سفرشان همین جا، توی خاک باغمان متوقف شد. من تمام عمر، با شهادتم، با داستان تلخم و با آن تماشای خونین زیستم. من تمام شهادت هایم را با خود به خاک خواهم برد. شاید، شاید روزی دکمه های طلای کت آنها پیدا شود. و داستان شهادت من، عدالتی را که من ندیدم و می گفتند مرده، دوباره زنده کند. اما اگر عدالت زنده شود، آیا خواهرانم، ربابه و طاهره زنده می شوند؟
***
این دستماال را می بینی؟ وقتی این دستمال بسته را باز کنم آنگاه همه را باور خواهی کرد.
چند سال گذشته بود نمی دانم. وقتی به طرف باغی که کودکی من در آن گذشته بود رفتم. باغ در تاریکی غوطه می خورد به طرف همان ته باغ رفتم. همانجا که صداهای پدر را شنیده بودم. به درخت کهن رسیدم. در آسمان تاریک ستارگانی سوسو می زد. چیزی سرد و تاریک همهء و جود مرا احاطه کرده بود. زمین را کندم. با همین چنگهایم با همین دستها و انگشتهایم. نمی فهمیدم چه می کنم. در آن سرمای باغ تمام تنم از آتشی می سوخت و عرق از سر و رویم می ریخت. ماه همانطور به باغ نگاه می کرد.صدای چند سگ را از محله ای دور می شنیدم. باز هم کندم. سرمای سردی بود اما من عرق آتشینی روی پیشانی خود حس میکردم. باز هم کندم، آنگاه در لابلای ریشه ها آن چیزی را که در جستجویش بودم پیدا کردم. چیزی که خاک زمین دورش را گرفته بود و در اجزایش گل و خاک رفته بود. اول یکی را پیدا کرده و بعد که باز هم جستجو کردم یکی دیگر یافتم. نگاه کن! از لابلای ریشه ها و خاک آنها را پیدا کردم. حس کردم لحظه ای دیگر داغ آنها را لمس می کنم.
به این دکمه های طلا نگاه کن، توی همین دستمال بسته، نگاه کن این دکمه های طلا را آنجا در لابلای ریشه های درخت یافتم. همانجا، همانجا که پدر آنها را خاک کرده بود. زیر همان درخت گفتم که زیر همان درخت کهنسال، در آن باغ متروک. نگاه کن این دکمه ها! این دکمه های کت یکی از آنها بود. می بینی، می بینی من سالهاست که می خواستم در بارهء آن شبی که در باغ خانهء ما آن قتلها اتفاق افتاد حرف بزنم. شهادت بدهم. می بینی نه خواب نبوده، کابوسی نبوده. من آنجا بودم. من شاهد آن شب تاریک کشته شدن آنها در آن باغ بودم

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 8:54  توسط محمد-عليرضا  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 9:33  توسط محمد-عليرضا  | 

<<Click Here>><<Click Here>><<Click Here>>
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 14:30  توسط محمد-عليرضا  | 

من وقتی نامه ی یارم راخواندم خیلی ناراحت شدم چون یارمن مراگذاشت ورفته من ازناراحتی می موردم ولی او میخندید،من ازشکست خورن عشقم مگریستم ولی او همچنان درحال کیف بود من پسری تنها یم که ازطریق این حرفها میخواهم با شماعزیزانم درددل کنم شماقضاوت کنید آخرکسی که خیلی خیلی دوستش داریدرامی توانیدبه راحتی ازدست بدهید من از۳عشقم شکست خورده ام

زندگی من:من بچه بودم که پدرم راازدست دادم من فقط یک برادرداشتم ویک خواهر بامادرم زندگی میکردیم وقتی به سن۱۵سالگی رسیدم مادرم هم به خاطر بیماری مرد برادرم درتهران مشغول درس خواندن بود که برای من بلیط فرستاد که پیشش برم وقتی رفتم پیشش اومنو جولوی دوستاش به یک پسربدبخت خواندنه برادرش منم که ناراحت شده بودم راهمو گرفتمو رفتم برادرم ۲۹ سالشه ودوتابچه داره وبه منم هیچ کاری نداره،خواهرم هم یک بچه داره ومنم بامن هیچ کاری نداره

خب این زندگیه من بود

حالا درباره ی ۳تاعشقم بدونید یکیشون بعدازاینکه یه پسردیگه دید عاشقش شدورفت دومی هم همینطورولی سومی به خاطر برادرش بایکی دیگه ازدواج کرد

خب این بودخلاصه ی زندگی من اگه کسی توی این وبلاگ بامحمدوعلیرضا حرف بزنه انگاربامن صحبت کرده 

تتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتا بعد 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 20:4  توسط محمد-عليرضا  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 10:55  توسط محمد-عليرضا  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 10:52  توسط محمد-عليرضا  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 10:51  توسط محمد-عليرضا  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 10:46  توسط محمد-عليرضا  | 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 21:14  توسط محمد-عليرضا  | 

شاعرمي گه :گفتم غم تودارم                                  گفتاغمت سرآيدددددد

گفتم كه ماه من شو                                               گفتا اگربرآيدددددددددددد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 9:32  توسط محمد-عليرضا  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 8:11  توسط محمد-عليرضا  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 7:56  توسط محمد-عليرضا  | 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 14:4  توسط محمد-عليرضا  | 

اين چطوره؟
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 13:59  توسط محمد-عليرضا  | 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 13:48  توسط محمد-عليرضا  | 

خوبه؟
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 13:14  توسط محمد-عليرضا  | 

محمدمهدي حيدريان پسري گل
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 10:15  توسط محمد-عليرضا  | 

وقتي كه ديويد بيرمن اهل سنتراليادرايالت ايلي نويز۶سال داشت ازدوچرخه اش افتادوطبق نظرپزشكان شش تابخيه لا زم بودتازخم راببندنددرسن ۷سالگي اوازيك درخت سيب بالا رفت وسيم برق از لاي درخت مي گذشت با اوبرخورد كردوبازهم به بيمارستان رفت واين بارهم سه بخيه خورد واخرهم درسن ۹ سالگي براثر تصادف درگذشت.
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 9:11  توسط محمد-عليرضا  |